تبليغاتX
یاد داشته ها

یاد داشته ها

خیلی چیزها ذاتیه
خیلی ، خیلی ...
مثل مردانگی که هر مردی ندارد
یا مثل خانمی که هر زنی ندارد
...
چند بار بخاطر خطاهای کوچکش توبیخش کردم
اما ای کاش می توانستم به او بگویم که روزی مرد بزرگی می شود
و باز هم کاش حرف می زد ... هرچند نگاهش را می خوانم ...

* شنیده ام اهل مشروب است ، اما مرد است ، کم نیست ، بین 70 دانشجوی جنس مذکر ، یک مرد ، دعا می کنم برایت ، می دانم دل پاکت نجاتت می دهد ...
* چه دنیای عجیبی دارند این آدمها ، خدایا چه می کنی با این آدمها ، به یکی دل می دهی دریا و می اندازیش وسط عیش و نوش ... به یکی دل می دهی ارزن ، می اندازیش وسط حرم خودت ... و بعد آنقدر او را می گدازی و این را می سوزی ... تا او پاک شود و این یکی جزغاله ...

نوشته شده در 91/03/01ساعت 1:35 توسط یک عطش عباس| |

باش!


حتی همین قدر دور . . .

حتی همین قدر دست نیافتنی!


نوشته شده در 91/02/30ساعت 2:37 توسط مداد خاکستری|

خیلی سخته ، خیلی
نه سختی کار
این حس سنگینه

* این روزها به تو نزدیک تر شده ام ، چون فکر می کنم بی تو نمی توانم ، پس چرا دیگران که مسئولیت دارند از پدرها و مادرها گرفته تا ... اینقدر راحتند ؟! شاید مشکل از من باشه !

نوشته شده در 91/02/29ساعت 11:46 توسط یک عطش عباس| |

ای کاش نگاهت جرأت داشت

زبانت چیزی می گوید که نگاهت تکدیب می کند !

نوشته شده در 91/02/29ساعت 0:19 توسط یک عطش عباس| |

اگر غربت ، قربت می آورد
به جان می خرم
هرچند او مرا زودتر انتخاب کرده
نوشته شده در 91/02/15ساعت 11:59 توسط یک عطش عباس| |

                                      

... و تو را گمشده یافت و هدایت کرد ...

پ.ن : من گمشده م ...
منو پیدا کن
                 خدا !

نوشته شده در 91/02/08ساعت 17:55 توسط مداد خاکستری|

آنکه گفت حسبنا کتاب الله کتاب خدا را نمی شناخت

ولی شما تنها خدا و پیامبر اوست و کسانی که ایمان آورده اند: همان کسانی که نماز بر پا می دارند و در حال رکوع زکات می دهند. سوره مبارکه مائده آیه ۵۵

و کیست که نداند تنها علی مصداق این آیه بود؟

یا فاطمه هنوز هم ما نه خدا را شناختیم نه ولی خدا را

خواستم بگویم "گمانم اگر در میان ما هم آن سخنان را می فرمودید چندان کم ازمردم مدینه نبودیم"

اما یاد شهیدی افتادم که دیشب آورده بودن ...

نوشته شده در 91/02/06ساعت 21:11 توسط دربند| |


آدمها دقیقا همانی هستند که ادعا می کنند نیستند

و دقیقا همانی نیستند که ادعا می کنند هستند

 

پ.ن : به زبان ساده تر وقتی یکی دماغشو میگیره بالا و میگه من این اخلاق رو ندارم، یه کم تو بحرش برو ... حتما همون اخلاق رو داره!!


* كاملا كپي بود ! اين روزا خيلي با خودم مرورش ميكنم :)
* دوس داشتم !!!
* حتما صفحه نخست وبلاگش و بزنين ... 

نوشته شده در 91/01/23ساعت 22:14 توسط مداد خاکستری|

آدمايي كه ساكت سوار تاكسي ميشنُ
تا مقصد از پنجره بيرون رو نگاه ميكننُ
آخرشم، بدون ِ هيچ حرفي،كرايه رو ميدن و ميرن ...

                    آدماي خسته‌ و دلتنگي‌َن ! خيلي دلتنگ !!

نوشته شده در 91/01/21ساعت 1:39 توسط مداد خاکستری|


بيشترين دروغي که در اين دنيا گفتم اين کلمه است : "خوبم"  !



نوشته شده در 91/01/21ساعت 1:36 توسط مداد خاکستری|

عصر يک جمعه ي دلگير، دلم گفت بگويم، بنويسم:

که چرا عشق به انسان نرسيده است؟

چرا آب به گلدان نرسيده است؟

چرا لحظه ي باران نرسيده است؟

و هر کس که در اين خشکيِ دوران به لبش جان نرسيده است، به ايمان نرسيده است...

و غم عشق به پايان نرسيده است.

بگو حافظ دل خسته ز شيراز بيايد، بنويسد که هنوز هم که هنوز است، چرا يوسف گمگشته به کنعان نرسيده است؟

چرا کلبه ي احزان به گلستان نرسيده است؟

دل عشق ترک خورد...

گل زخم نمک خورد...

زمين مرد...

زمان بر سر دوشش غم و اندوه به انبوه فقط برد...

فقط برد...

زمين مرد، زمين مرد...

خداوند گواه است، دلم چشم به راه است...

و در حسرت يک پلکِ نگاه است...

ولي حيف، نصيبم فقط آه است و همين آه خدايا برسد کاش به جايي...

برسد کاش صدايم به صدايي...

عصر اين جمعه ي دلگير، وجود تو کنار دل هر بيدل آشفته شود حس...

تو کجايي گل نرگس؟

به خدا آهِ نفس هاي غريب تو که آغشته به حزني است ز جنس غم و ماتم...

زده آتش به دل عالم و آدم...

مگر اين روز و شبِ رنگِ شفق يافته در سوگِ کدامين غم عظمي به تنت رخت عزا کرده اي اي عشق مجسم...

که به جاي نم شبنم، بچکد خون جگر دم به دم از عمق نگاهت...

نکند باز شده ماه محرم!

که چنين مي زند آتش به دل فاطمه آهت...

به فداي نخ آن شال سياهت!

به فداي رخت اي ماه! بيا...

صاحب اين بيرق و اين پرچم و اين مجلس و اين روضه و اين بزم تويي، آجرک الله!

عزيز دو جهان يوسفِ در چاه!

دلم سوخته از آه نفس هاي غريبت...

دلِ من بال کبوتر شده...

خاکستر پرپر شده...

همراه نسيم سحري روي پر فطرسِ معراجْ نفس گشته هوايي...

و سپس رفته به اقليم رهايي...

به همان صحن و سرايي که شما زائر آني...

و خلاصه شود آيا که مرا نيز به همراه خودت زير رکابت ببري تا بشوم کرببلايي؟!

به خدا در هوس ديدن شش گوشه دلم تاب ندارد...

نِگَهَم خواب ندارد...

قلمم گوشه ي دفتر غزل ناب ندارد...

شب من روزن مهتاب ندارد...

همه گويند به انگشت اشاره، مگر اين عاشق بيچاره ي دلداده ي دل سوخته ارباب ندارد؟

تو کجايي... تو کجايي...

شده ام باز هوايي... شده ام باز هوايي...

گريه کن، گريه و خون گريه کن.

آري که هر آن مرثيه را خلق شنيده است شما ديده اي آن را...

و اگر طاقتتان هست، کنون من نفسي روضه ز مقتل بنويسم...

و خودت نيز مدد کن که قلم در کف من همچو عصا در يد موسي بشود...

چون تپش موج مصيبات بلند است...

به گستردگي ساحل نيل است...

و اين بحر، طويل است...

و ببخشيد اگر اين مخمل خون بر تن تبدار حروف است...

که اين روضه ي مکشوف لهوف است...

عطش بر لب عطشان لغات است...

و صداي تپش سطر به سطرش همگي موج مزن آب فرات است...

و ارباب همه سينه زنان کشتي آرام نجات است...

ولي حيف که ارباب قتيل العبرات است...

ولي حيف که ارباب اسير الکربات است...

ولي حيف هنوزم که هنوز است حسين بن علي تشنه ي يار است...

و زني محو تماشاست ز بالاي بلندي...

الف قامت او دال و همه هستي او در کف گودال و سپس آه که الشمر...

خدايا چه بگويم که شکستند سبو را و بريدند...

دلت تاب ندارد...

به خدا با خبرم، مي گذرم از تپش روضه که خود غرق عزايي...

تو خودت کرببلايي...

قسمت مي دهم آقا به همين روضه، که در مجلس ما نيز بيايي...

تو کجايي...تو کجايي؟

نوشته شده در 91/01/18ساعت 20:40 توسط مداد خاکستری|

آمدند در چاه بیاندازند ، یعنی تلاششان را هم کردند
اما نشد ...
برایم دعا کنید ، سربلند شوم از این بالا آمدن
نوشته شده در 91/01/15ساعت 14:17 توسط یک عطش عباس| |

ویـرانه نه آن است که جـمشید بنا کـرد

ویرانه نه آن است که سهراب فرو ریخت

ویرانه دل ماست کـه هر جـمعه به یادت

صـد بار بنا گشـت و دگـر بار فـرو ریـخت

نوشته شده در 91/01/11ساعت 21:52 توسط مداد خاکستری|

دور باش، اما نزديك ...
من از نزديك بودن‌هاي دور ميترسم !
:(

نوشته شده در 91/01/10ساعت 16:1 توسط مداد خاکستری|

‫ندانم کجا میکشانی مرا
سوی آسمان یا به خاموش خاک
ندانم کجا میکشانی مرا
ندانم کجا لیک دانم. یقین؛
کزین تنگنا میرهانی مرا‬

نوشته شده در 91/01/10ساعت 15:57 توسط مداد خاکستری|

يادش بخير سال اول دبيرستان که بودم
کوير شريعتي مي خواندم
و فکر مي کردم چقدر از زندگي ما دورٍ
اما حالا " مداد خاکستري" عزيزم
مي خوانم با سرفه هايي که امان نمي دهد :
باز هم دعوت به طوفان کن مرا / اما بدان / من دلم درياست / دریا را به دريا مي بري ...
من شبيه يوسفم / راه سقوطم چاه نيست / چون بياندازي مرا در چاه / بالا مي بري ...
نوشته شده در 91/01/04ساعت 23:51 توسط یک عطش عباس| |


و شايد حتي اين : + !!


نوشته شده در 90/12/27ساعت 21:3 توسط مداد خاکستری|


...  نفساي آخره هزار و سيصد ُ نود ِ

و  برف ُ
         برف ُ
                  برف

* حال ِ خوب باش " يك عطش عباس " ... 

كاش همينجوري ميرفتيم تو يه ماهه جديد ! عين همه‌ي ماهاي ديگه :|
سال نو ميشد اما عيد نميشد !

پ.ن : + و + و + و + // خيلي هم بي ربط !!


نوشته شده در 90/12/27ساعت 20:10 توسط مداد خاکستری|


شب سرشاری بود
رود از پای صنوبرها تا فراتر می رفت
دره مهتاب اندود و چنان روشن کوه که خدا پیدا بود
 در بلندی ها ما
 دورها گم سطح ها شسته و نگاه از همه شب نازک تر
 دست هایت ساقه سبز پیامی را میداد به من
و سفالینه انس با نفسهایت آهسته ترک می خورد
 و تپش هامان می ریخت به سنگ
از شرابی دیرین شن تابستان در رگ ها
و لعاب مهتاب روی رفتارت
تو شگرف تورها و برازنده خاک
فرصت سبز حیات به هوای خنک کوهستان می پیوست
سایه ها بر می گشت
 و هنوز در سر راه نسیم
پونه هایی که تکان می خورد
جنبه هایی که به هم می ریخت

...

:)

سهراب سپهري


نوشته شده در 90/12/19ساعت 15:17 توسط مداد خاکستری|

 

فک کن !
اولین تجربه‌ی تنهایی با ماشین بیرون رفتن و ...
سویج ! اعمال قانون !

:|

نه !
فک کن !

 

نوشته شده در 90/12/14ساعت 14:44 توسط مداد خاکستری|


از یه جایی به بعد...
دیگه نه،
دست و پا می زنی!
نه بال بال میزنی!
نه دل دل میکنی!
... نه داد و بیداد میکنی!
نه گریه میکنی!
نه مشتتو میکوبی تو دیوار!
نه سرتو میزنی به دیوار!
نه...!!
از یه جایی به بعد فقط س ک و ت می کنی ...


نوشته شده در 90/12/11ساعت 23:47 توسط مداد خاکستری|


گاهی باید بی رحم بود
نه با دوست
نه با دشمن
بلکه با خــــــودت
و چه بزرگت میکند آن سیلی
... که خودت می خوابانی توی صورتت !


نوشته شده در 90/12/11ساعت 23:28 توسط مداد خاکستری|


بعضــي اشــکهــــا هستند
بــــي دليل
بـــي بهانـــه
يـــک دفعـــه
نصف شبــي
عــجــيــب ، آدم را آرام مـيکنند !!


* مخصوصا اگه بهت نیاد که بلد باشی گریه کنی ... 


نوشته شده در 90/12/11ساعت 23:25 توسط مداد خاکستری|


...


پ.ن : بـيــــــــــــــــــــــــخيــــــــــ (  +  ) ـــــــــــــــااال !!!

نوشته شده در 90/11/29ساعت 22:32 توسط مداد خاکستری|

 باز بايد يكي از ما
چشماشو ببنده حالا
اون يكي بره يه جايي
گمشه تا آخر دنيا ...


خــــــــــــــيــــــــــــــــــــــــلي وقته ب‌ي‌ق‌را‌ر‌م ...

توي ِ اين كوچه‌ي تنــها ...


پ.ن : +


نوشته شده در 90/11/26ساعت 22:32 توسط مداد خاکستری|


سكوتت ُ دوس دارم !
توي سكوت معناي ديگه اي داري ...
معناي خوب ِ آ‌ر‌ا‌م‌ش !!


پ.ن : يادش ب خير ...
چه حس خوبي داشتم وختي اين جمله‌ها رو با خودم مرور ميكردم ...



نوشته شده در 90/11/25ساعت 2:34 توسط مداد خاکستری|


گاهي صبر كردن دردناكه ، گاهي فراموش كردن دردناك‌تر
گاهي‌م از اين دوتا دردناك تر اينه كه
                                 ندوني صبر كني يا فراموش ...!!


پ.ن : پست قبلي قبلي مخاطب خاصي داره ك اون طه نيس !
فك كنم لازم بود ك بگم !


نوشته شده در 90/11/25ساعت 2:28 توسط مداد خاکستری|


دلم يه سفر ميخواد ...
نه براي رسيدن ب جايي !
براي دور شدن از اين‌جــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا !!!

نوشته شده در 90/11/25ساعت 2:26 توسط مداد خاکستری|


عاشق تمومه حروفی‌م که تو استادانه اونا رو میچینی کنار هم و باهاشون جمله میسازی ...
تا به دروغ بهم بگی دوسم داری !


پ.ن : دو تا چیز دل آدمو خنک میکنه : فحش و کوکا مشکی !!


نوشته شده در 90/11/17ساعت 0:40 توسط مداد خاکستری|


چه خوش گفت ...


ـ اگه بهتون گفتن يه چيزي رو کشش نديد منظورشون اين نيست که يهو ولش کنيد. بعضي وقت‌ها چيز کش‌دار رو که يهو ول کنيد، برمي‌گرده صاف مي‌خوره تو صورت خودتون!


هر جا ک هس ؛
روحش شاد و یادش گرامی !
گوینده رو عرض میکنم !



نوشته شده در 90/11/17ساعت 0:33 توسط مداد خاکستری|

Design By : Night Melody